شيخ ذبيح الله محلاتى

170

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

جسارت كرد بشيخ ثانى غفلة آن مرد كرد موصلى بمحض شنيدن يكباره از جا جست و با شيخ حسن درآويخت و بنا كرد بر سر و مغز او كوبيدن رفقا از جاى برخواستند و به تمام زحمت او را از زير دست و پاى او خلاص كردند شيخ حسن گفت براى چه مرا زدي مگر من چه گفتم آن مرد موصلى گفت ديگر مىخواهى چه بگوئى فاروق اعظم خليفهء رسول خدا عمر بن الخطاب را دشنام گفتى شيخ حسن گفت همانا اشتباه كردى من مردى شافعى مذهب مىباشم و هرگز سب خليفه را جائز نمىدانم پس بدانكه در تويرج يك نفر حاجى عمر نام شصت ليره من از او طلبكارم و دو سال مىباشد كه مطالبه مىكنم و هرچند سعى و كوشش مىنمايم پول مرا نمىدهد با اين احتياج و فقرى كه من دارم ازاين‌جهت هرگاه در كار من گرهى واقع مىشود لعنت نثار او مىكنم براى تشفى قلب خودم مرد موصلى گفت اى رافضى خنزير دروغ مىگويى رفقاى شيخ حسن براى نجات او همه شهادت دادند كه راست مىگويد مطلب چنين است موصلى گفت اكنون كه شما شهادت مىدهيد با او كارى ندارم و با شما مىآيم چون مرا شغلى است در بغداد هرگاه بر من معلوم شد كه راست مىگويد بسيار خوب و الا بر من واجب است شرعا كه او را بقتل برسانم و لو بهر نحوى كه بوده باشد شيخ حسن بسيار خائف گرديد و متوسل بصديقهء طاهره سلام اللّه عليها شد در آن‌وقت ماشين و خط آهن نبود از موصل بيرون آمدند با تمام ترس و خوف و آن مرد موصلى هم با چند نفر از هم مذهبان خود مال‌التجاره براى بغداد حمل كرده بودند چون به منزل مىرسيدند رفقاى شيخ حسن بنوبت كشيك او را مىكشيدند كه مبادا موصلى بناگهانى او را بقتل برساند تا اينكه در يكى از منازل همه درگرد هم نشسته بودند بناگاه از دامنهء صحرا عربى نمودار گرديد و بشيخ حسن سلام كرد گفت من از تويرج مىآيم و مىخواهم بسامراء بروم در تويرج حاجى عمر را ملاقات كردم احوال شما را از من مىپرسيد گفتم با او چه‌كار دارى گفت شصت ليره از من مىخواهد مدتى است نتوانستم ادا كنم فعلا پولى بدست من آمده است مىخواهم قرض او را بدهم مرد عرب اين كلمه را گفت و به راه افتاد و چون مقدارى دور شد آواز داد شيخ حسن بيا من با تو كار دارم شيخ حسن